Basatin Uns
Author: Akhtasan Dihlawi (752 AH / 1351 CE (CE as converted by OpenITI))
Version: 0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns.AOCP20250214603-per1 · Release: v2025.1.9 · Licence: CC BY-NC-SA 4.0 · Source file · 286 passages, 102,865 words · plain: without verified chapter boundaries · with page numbers of the printed edition · uncorrected OCR: reading errors are possible
Contents
- همی شود گهر آبدار در نیسان
- زمین آن1 همه زر گردد و گیا مرجان
- به جای سبزه از این پس دمد ز خاک زبان
- گشاده تیغ تو چون آفتاب هفت اقلیم
- که یافت زینت و زیب از تو افسر و دیهیم
- به جز تو هیچ کسی را بر اسمان تقدیم
- برای نظم جهان رأی تو کند تعلیم
- تو را اگر بنهی پا فراز عرش عظیم
- سحاب ممسک و کان تنگدست و بحر لئیم
- به چوبدستی دربان تو عصای کلیم
- مگر که حرز بهنام تو داشت ابراهیم
- ز شرم گلشن اخلاق تو ریاض نعیم
- وگر نه مادر خلقت بمانده بود عقیم
- ز اسمان نکند دفع شر دیو رجیم
- دهد به صورت ایوان حواس و عقل1 سلیم
- به اعتماد خدنگ تو چرخ خوانده یتیم
- میان پشت پدر میزند میان بهدو نیم
- کنون که از کرمت کان همی برد زر و سیم
- هوا، هوای بهارست و باد، باد نسیم
- ز لطف و عنف تو گوید، نه از سپهر، حکیم
- چنان که از نفس عیسوی عظام رمیم
- بهجان خبر دهد از شدت عذاب الیم
- شود چو ذره پراکنده کوههای مقیم
- زمین رزم نماید چو پشت ماهی سیم
- به چشم شیردلان تنگتر ز حلقهآ میم
- هزار میل دگر زان سوی عدم از بیم
- عجب مکن که ز خون خاک را کند چو ادیم
- که هست جوهر ارواح قابل تقسیم
- مرا چو بندهآ خود کردهای به لطف عمیم
- سپهر بنده و اختر غلام و زهره ندیم
- بهحق سورهآ یس و سورهآ حم
- هزار جان برباید ولی بهزخم زبان
- که همچو خضر بیابد حیات جاویدان
- کند دو تا کمر کوه نقش او ز میان
- همی خورند چو ساغر مدام خون جگر
- برای پرورش اهل فضل چون مسطر
- ز آفتاب بههر2 صبح آتشین خنجر
- مرا چو کوزهآ دولاب2 کرد زیر و زبر
- حلاوت سخنم را فزون ز طعم شکر
- شکست لوح دلم چون صحیفهآ دفتر
- چو شانه اره همی راند از جفا بر سر
- صبا چو بوی گلم هر دمی بههر کشور
- چنان که1 علت و معلول را ز یکدیگر
- یکی به چشم یقین گو بهسوی من بنگر
- هر آن دقیقه که در سینه می کنم مضمر
- نهان بماند چه1 چشم جهانیان چو نظر
- چو پرنیان گذراند ز سد اسکندر
- به باطن است دلم ز آفتاب روشنتر
- چو ذاتش در جهان آمد جهانی در جهان آمد2
- روان چون آب ذکر او از این کشور بدان کشور
- شکل تدویر که بر پیکر هر دنیا است
- جهانیان ز تباشیر صبح چشم امید
- بشست دست خود از فیض چشمهآ خورشید
- بهسان صبح گریبان دریده، دیده سفید
- یافت آن روز که اندر دل شبها می خواست
- گر «یکی دم خوش نشیند»1 یار با یاری چه شد
- نی تو معشوقی و نه عاشق تو را باری چه شد
- تو چه دانی که شب سوختگان چون گذرد
- باز گیسوی توام موی کشان میآرد
- از عجم چون انوری واز عرب چون بونواس
- ورنه استحقاق آنم نیست از روی قیاس
- الحق انصاف توان داد که کاری عجبب است
- ابر چون مشاطهای و باد چون جلوه گری
- جبرئیل آن جا بگستردست گویی شهپری
- هست هر حوضی به نیکویی در او چون کوثری
- کوژست یکی بهقامت و دیگر یست
- چون خورشیدی بدر و هلال اندر دست
- همین باشد سزای آن که با نعمت کند کفران
- بگو چگونه توان کرد از او شکیبایی
- صبا ز گیسویش انگیخت غالیه سایی
- تا عروس بخت را سازم ز عقدش زیوری
- وین نحوست بین که هم نامد به دستم گوهری
- هر که دارد سر نیابد از سعادت افسری
- که راند آب بلا موج موج بر سر من
- در آب خیز فنا غرق شد چو گوهر من
- نفیس گوهر صبری که بود زیور من
- که میبینم رخش هر گاه در دیوار میبینم
- دوست ما را و دگر نعمت فردوس شما را
- از بهشت آمدهای نعمت دیدار کجاست
- گر بگویم با کسی هرگز ندارد باورم
- هم ز دورش با دلی پرخون شده چون ساغرم
- گاه تن را کنده از سختی چو کان گوهرم
- مینهد بر سینه صد کوه بلای دیگرم
- که تا بهدست تو مار است از تو در خطری
- چو از کمان دو لب جست ناوک سحری
- در دل او آرزوی زندگانی بگذرد
- در چمن چون بادهای مهرگانی بگذرد
- بهتر از این ندیدهام شرح و بیان کن فکان
- گشته زمانه مستمع کرده سپهر همچنان
- خود اینک لابقا مقلوب اقبال است بر خوانش
- تو گفتی میل زرین است اندر سرمهدان مضمر
- چنانک7 اندر میان ظلمت شب پیکر اختر1
- که تنگی نفس بگرفت حلق هفت کشور را
- پرنده بر مراد خویش نتواند زدن پر را
- می دود جان اعادی سوی او بی اختیار
- سر بهسر گردد همه اعضای او همچون شرار
- جوهر جان از کمینه گوهر او صد هزار
- که گردنش به رسن بر نبست چو گوهر
- که هم در آن جگرش خون نکرد چون ساغر
- همه لطفی همه جانی همه دل
- که از ماه رخت هستند غافل
- بهزیر مقنعهآ من کلاه جباری است
- مسافران صبا را گذر به دشواری است
- چشم بد دور ز صحنش که بهشتی دگر است
- بر لب جو همه چون جیب صدف پر گهر است
- در صباش از دم جان پرور عیسی اثر است
- وقت پروردن جان است که جانان اینجاست
- گو بدین در مگذارید که جانان اینجاست
- خیز تا در طلبش بار سفر بربندم
- خسک در راه مشتاقان بساط پرنیان باشد
- «قل هو اللهأحد »1 چشم بد از روی تو دور
- ملک جنت فردوس نباشد چو تو حور
- اینک عیان ببین که عیان از خبر گذشت
- هر جملهآ حدیث همین است و سر گذشت
- چه کنند ار بکشد ور بنوازد خدمند
- تا چو بستاند یکی جانی دگر پیش آورم
- سر نه چیزیست که شایستهآ پای تو بود
- تا مرگ ما یاک نباشد چو بقای تو بود
- خوب است گل ولی نمک اینجا بهغایت است
- که آب از سر گذشت آن را که می ترسانی از باران
- که به سویم نظری کرد بتم از سر ناز
- حاکمی خواه بکش زارم و خواهی بنواز
- جان محمود بباید که کشد بار ایاز
- جهان بگشته ز صحرا و کوه بی بی و پا
- گهی نموده ز تن حلقها کمند آسا
- نه بحر لیک در او موج بی کران پیدا
- حدایقش همه گیرد مزاج زهر گیا
- گهی دو تیغ کشید از دهان خود یکجا
- بهطبع چون نفس عدل هست روح افزا
- کو بیدل و جان و دیده چون خواهد زیست
- هر آنچه رای تو خواهد در او همان باشد
- در او اگر نه ز عون تو پاسبان باشد
- اتصال هر دو روشن کرد چشم ملک و دین
- دین و دنیا را بههر دو گفت باید آفرین
- فراز سرو سیمینش گل بیخار میبینم
- منم یارب که بخت خویش را بیدار میبینم
- که هستم یا بخوابم یا رخ دلدار میبینم
- جهان گشاد ز رخ پردهآ شب دیجور
- چنان که پرتو نار حکیم بر سر طور
- غبار ظلمت شب از سواد گیتی دور
- گرفته صیت جلال تو هفت کشور را
- سپهر ملک جم و دولت سکندر را
- که را دو سر که ز حکمت برون کشد سر را
Manuscripts
Positions in the connected manuscript catalogues (HMML, Qalamos, Fihrist and IIIF sources) that the bridge assigns to a work of the text index, run 2 on entity run 74. Not every manuscript of these works is in a connected catalogue.
No catalogue position is assigned to these works.